تبليغاتX
یک دو سه

یک دو سه

مینویسم نه با تمام وجودم

 

به گسترۀ وجودم آشنا نیستم

 

مینویسم به چه سختی و چه بدبختی

 

من به من آگاه نیستم

 

مینویسم به دور از چشم خویش

 

با خویش غریبه ایی بیش نیستم

 

مینویسم در هوس سفیدی کاغذ

 

عطش قلم را قطره ایی نیستم

 

مینویسم آرزویی را

 

که ذره ایی لایقش نیستم

 

مینویسم با چه اصراری مینویسم

 

کاری که اصلاً بلد نیستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 14:14  توسط ماکسیم  | 

                                            

آهنگین گفتنم را حوصله نیست

که آن

آبشار می خواهد و من در آستانه تبخیر

آبشاری شدنم را یارا نیست

که آن

نزول می خواهد و من در تکاپوی صعود

رقص رقصان رفتنم را اشتیاق نیست

که آن را

افق باید و من واژگونه ایی نافذ

نرم نرمک لغزیدنم را خاطره ایست

دیگر باره ام آرزوست

راز آن را بگو بگو بگو بگو

تا اشتیاق را آنگونه به رخت بکشانم

ای اکنون من

                                                  

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 13:4  توسط ماکسیم  | 

در طول روز چند بار از ضرب المثل های فارسی استفاده می کنید؟اصلاً استفاده نمی کنید ؟

آهان شبها استفاده می کنید.پس به شکلی دیگر سووال خود را مطرح می کنم.در طول شبانه روز چند بار از ضرب المثل های فارسی استفاده می کنید؟

چون بحث ، ریشه ایی است و نیاز به تعمق فراوان دارد و اینجانب به دلیل ناآشنا بودن با فنون شنا زیاد به عمق نمی زنم، سریعاً چند سووال دیگر مطرح می کنم.

آیا ضرب المثل را می توان به دو بخش زنانه و مردانه تقسیم کرد؟

 آیا بکار بردن ضرب المثل، فرایندی خارج از کلاس می باشد؟آیا کلاس را بالا می برد؟

آیا برای خنده است؟آیا برای گریه است؟آیا جایگزین مناسبی برای فحش میباشد؟

البته دلیل طرح این همه سووال فقط جهت فرافکنی و جلوگیری از تعمق مناسب در باره هرکدام است.

اینک به انواع ضرب المثل ، نگاهی اجمالی می اندازیم. باشد که باشد.

ضرب الرکیک; 

به گونه ایی از ضرب المثل که دارای ضرب بالا و حاوی کلمات و مفاهیم رکیک و منزجر کننده باشد اطلاق می گردد. ضرب الرکیک در بین مردان طرفداران پروپاقرص و اُرصُ و قرصداری دارد که بسته به سلیقه ایشان در محافل مردانه و یا زبانم لال با درصد ناچیزی (صد البته) در محافل مختلط بکار گرفته می شوند اما بانوان در محیطهایی کاملاٌ ایزوله ازضرب الرکیک استفاده می کنند.

(بنده را بابت بکارگیری مثال در این باب معاف فرمایید.)

ضرب الساپورت;

گونة خاصی از ضرب المثل وجود دارد که توسط گونه ایی دیگر ساپورت می شود و ما آن را ضرب الساپورت می نامیم . بعنوان نمونه پشت بندِ ضربُ المثلِ "خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد" یا "گاو پیشونی سفید"و همچنین "کار هر بز نیست خرمن کوفتن" ،بسته به نحوة حضور شخص مورد نظر، بسرعت از ضرب الساپورتِ "البته در مثل مناقشه نیست" استفاده می شود.

ضرب المچل;

این نوع همانگونه که از نامش پیداست جهت مچل کردن مورد استفاده قرار می گیرد.وقتی شخصی را هدف قرارداده وخواهان ضایع کردن وی هستید از ضرب المچل کمک می گیرید. به عنوان نمونه" اونی که به ما ......بود ، کلاغ................بود"  بصورت پاتک، جهت مچل نمودن بکار می رود و یا" تو اگه بیل زن بودی ، درِ ..... خودتو بیل می زدی" نیز به عنوان یکی از برترین ضرب المچل ها شناخته می شود.

لازم به ذکر است که در این مواقع از ضرب الساپورت استفاده نمی گردد.

ضرب المثل رژیمی;

این نوع جهت ایجاد تعادل در قند خون و مقابله با شیرینی زبان فارسی مورد توصیه پزشکان قرار می گیرد. پروفسور خدشه، متخصص قند خون و دکترای ادبیات در مقاله ایی در یکی از مجلات اروپایی تحت عنوان ضرب المثل رژیمی به راهکارهای نوینی اشاره نموده اند . ایشان استفاده از سرکه ، ته دیگ، پوست لیمو ترش ، ادویه جات و

امثالهم را به جای کلمات حاوی گلوکز در ضرب المثل های با میزان قند بالا نظیر ازدواج مثلِ هندوانه در بسته است، رطب خورده منع رطب کی کند ، تو خودت قند و نباتی ، میان کلامتان شکر و غیره سفارش می کنند.ایشان در قسمت دیگری از این مقال مینویسند :( اگر شما به جای گفتن عبارت بسیار شیرین "میان کلامتان شکر" از عبارت "میان کلامتان پوست لیمو ترش" استفاده کنید آیا طرف مقابل متوجه منظور شما نمی شود؟صد البته که متوجه می شود.) پروفسور خدشه در بخش هشتم از فصل چهل و هفتم این کتاب در باره چند استثنا سخن به میان آورده که جالب توجه است.ایشان استفاده از حلوا را در ضرب المثل، برای مبتلایان به قند خون بالا بسیار سودمند میداند.بعنوان مثال در عبارت "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازیم" ، شیرینی حلوا بوسیله آنزیمهای موجود در غوره از بین می رود و یا در عبارت" با حلوا حلوا گفتن ، دهان شیرین نمی شود " همانطور که صریحاً آمده دهان به هیچ عنوان شیرین نمی شود.

تفریق المثل ، جمع المثل ، تقسیم المثل;

بعضی عبارات بر اثر اشتباهاتی تاریخی به عنوان ضرب المثل شناخته می شوند که واقعاً جای تاسف دارد.مثلاً عباراتی چون "نخود نخود هرکه رَوَد خانة خود" و " نه اون خوبه نه ایشون" نمونه بارزی از تفریق المثل می باشند چراکه اصرار در متفرق شدن در عبارت، به وضوح به چشم می آید . بعضی عبارات عمیقاً میل به جوشش و کار گروهی را در خود مستتر دارد .این موضوع در عبارات " یک دست صدا نداره" و "تا 3 نشه بازی نشه" شدیداً حس می شود. سووال اینجاست.آیا می توان این عبارات را ضرب المثل نامید؟خیر.این عبارات جمع المثل هایی هستند که سالهاست به اشتباه درهم ضرب میشوند.این قصه در مورد تقسیم المثل ها نیز صدق می کند.به عبارت" هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش" توجه کنید.قضاوت با شماست!

بی شمار ناگفته باقی مانده که اگر بخواهیم بدان بپردازیم اجل مهلت خاتمه نخواهد داد.گونه های کمیابی نظیر ضرب العجل، ضرب الهچل و ....... وجود دارد که امید است بدرستی مورد عنایت قرار گیرد.در خاتمه به نیاکان خود که چنین گنجینه ای جذاب را برای ما به یادگار گذاشته اند،ادای احترام می کنیم.

باشد که باشد!  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:2  توسط ماکسیم  | 

لب دریا می نویسم با یه تیکه چوب خیس

من و دریا دیگه هیچکی هیچکی نیست

دریا صفحه ، نقطه من خطِ افق

موج دلتنگی میاد پاک میکنه هرچی که نیست

سرِ صفحه یادِ تو

تا خطِ آخر مالِ تو

هرچی مشقِ روی چشمام

اون یه نقطه اش مالِ تو

 

دوباره با چوب خیس

می نویسم کسی نیست

موجِ یادت تنمو می کنه خیس

اینو میگم بنویس

یکی نیست و یکی هست

آره اصلاً ساده نیست

 

پای خیس  و چوب خیسم

رو به دریا می نویسم

من و دریا

تو وموجها

چشم ِ خیسم

 

                                                   ۸۶/۰۲/۳۱

                                                  دشت کرفس                                                                                                                      

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11:56  توسط ماکسیم  | 

ساعتهاست که مشغول فکر کردنم . نمی دونم در مورد چی بنویسم .

هنوز کلافه نشدم ولی کم کم دارم دیوونه می شم.

اول خواستم از پاییز بنویسم.آخه بالاخره یه مناسبتی داره .

بعد یادِ ساحل عاج افتادم.گفتم از خجالت مردمش دربیام و

دِین خودم رو بهشون ادا کنم و یه مطلب واقعاً خارق العاده

 درمورد آبتنی کردن در سواحل فوق الذکر و همچنین

 جاذبه های توریستی این منطقة عاج عاجی بنویسم ولی

اینم فایده نداره.یه دستی به سر و گوشِ خودم کشیدم و

 سریعاً داغِ دلم تازه شد . فرقِ سرم بدجوری خلوت شده.

یادِ عروسکهای خواهر کوچکترم افتادم که هروقت تنهایی

گیرشون می آوردم با قیچی یه حال اساسی به موهاشون

می دادم.فکر کنم نفرینِ همون عروسکهاست که الان

پسِ کِله ام رو اینچنین براق و صیقلی کرده. به ویژه سوزان ،

 محبوبترین عروسک خواهرم که به طرز فجیعی مورد شکنجه

 اینجانب قرار گرفت و محض رضای خدا، یک تارِ مو از آن

آبشار طلایی توی سرش باقی نگذاشتم.اینم بالاخره یه نوع جنون

بود دیگه.جنون دوران کودکی.اصلاً در مورد جنون مینویسم.

چطوره؟

در هر دوره از این زندگیِ پربارم ، جنون پایة ثابت بوده.

مثلاً جنون فوتبال. اونوقتها یک ماه قبل از بازی پرسپولیس

و استقلال ، کُلُهم تعطیل می شدم.طول و عرض و ارتفاعِ

اتاقم پر شده بود از عکس.آقایان رود گولیت،مارادونا،کاره کا،

کلینزمن،فرشاد پیوس،روبرتو باجو،وان باستن و حضراتی که

 ممکنِ شما به جا نیارید. تمامی تیمهای لیگ های اروپایی رو

تا دسته هشتم و نهم و حتی تیمهای محلات رو از بَر بودم.

حتی پشه کوره هائی که معمولاً اطرافِ نورافکنِ شمالیِ

استادیوم سن سیرو تاب می خوردن رو به اسم می شناختم.

چه عربده ها که به خاطر این ورزش نکشیدم.چه خرخره ها

که برای اعتلای فوتبال نجویدم.چه گورهای دسته جمعی که

بعد از باختها به منصه ظهور نگذاشتم.حالا که فکرشو می کنم ،

 می بینم واقعاً برای فوتبال این مرز وبوم زحمت کشیدم.

 

توی همون برهه از زمان،یه جنونِ جدید پا به عرصه گیتی نهاد.

رفاقت .

 اصلاً رفیقبازی رو بعد از انقلاب صنعتی احیاء کردم و

اگه دلتون خواست می تونین من رو به عنوان پدر رفیقبازی

 نوین خطاب کنین.یه حرفه ایی تمام عیار بودم.از 12 ظهر

که از خواب بیدار می شدم تا 6 صبح که سر بر بالین می نهادم

مدام مشغول رتق وفتق امور رفاقتی بودم. اگر خدای ناکرده

یکی از بچه ها حالش به هر دلیلی گرفته می شد،درعرض

 2 سوت در محل حاضر شده و به موشکافی دلایل گرفتگی 

حالِ رفیقِ موردِ نظر مشغول می شدم. اگر خدای ناکرده

یکی از بچه ها با پدرش دعواش می شد در  کمتر ازچند ثانیه

 در محل حاضر و به ارائه طریق می پرداختم. اگر خدای

 ناکرده بروبچ واسه پرسه زدنِ شبانه به تعداد مورد نظر

 نمی رسیدن در صورت عدم حضور تا شعاع 200

 کیلومتری ، خودم رو در محلِ پرسه مستقر می کردم.

 دوری از پاتوق ، حتی برای یک شبانه روز

 برای سلامتیم ضرر داشت.

 عجیب روزگاری بود سترگ!

تقریباً در موازات این دوران طلایی ، ناگهان به این نتیجه

 رسیدم که باید رفت! حالا بیا و درستش کن .

جنون دیگری در راه بود .جنونِ مهاجرت.

 مگه میشه موند.مگه میشه نرفت. مگه نمیشه رفت؟

مگه رفتی که میگی خوب نیست ؟ تمام سرزمینهای دنیا رو

مورد مطالعه قرار  دادم . پرچم ، جمعیت ، آمار رشد جمعیت ،

محصولات ، واردات ، صادرات ، موقعیت جغرافیایی ، تاریخ

سیاسی ، زبان ، مذهب ، وضعیت فوتبال(این آخری نتیجه ترکشهای

 زمان جنون فوتبال بود) و خلاصه آنچه در فکر نگنجد.

با دیدن،خواندن ویا شنیدن هرچیزی فیلِ من یاد شبه قارة هند

 رو می کرد.هدف اولیه ، ادامه تحصیل بود و شغل مورد

 نظر به فراخور میزان جنون تغییر میکرد.

تدریس فلسفه در دانشگاه بخارست،تهیه کنندگی فیلمهای

 حیات وحش،خبرنگار بدون مرز،

کشیدن کاریکاتور در کنار یکی از میدانهای شهر رم،

 ریاست جمهوری فرانسه،کارمند اداره پست شهر زاراگوزا ،

ماست بندی در پراگ(این یکی در دوران اوج جنون و همچنین

 در دوران اوج فوتبال کارل پوبورسکی هافبک کناری تیم

ملی چک شکل گرفت) و دهها فعالیت مفیدِ فایده دیگر.

خوب دیگه الباقی میمونه واسه یه دفعه دیگه که

باز به یاد جنون های متوالی خودم بیافتم.

فکر کنم دیگه کافی باشه چون اگه به مرورِ جنون های ادواریِ

خودم ادامه بِدم ، حمل بر خودستایی میشه.       

       آنچه من را مفتخر کرده کنون    

                   آن جنون است آن جنون است آن جنون

 

                                                    با تشکر

                                            یک مجنون معمولی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 19:6  توسط ماکسیم  | 

درود بر اون صلابتت 

ممنونم که دارین این عکس رو تحسین میکنین.

آره کارِ خودمِ.بگو ماشالا.دِ بگو دیگه!

ها ماشالا.

من به شخصه بر کفِ اون پا بوسه زدم.باور کنین.نمی کنین؟

خوب البته نه این که واقعاً ولی خوب به

صاحبِ پا گفتم اگه با دستت سیگارو

له میکردی و بعد دستت رو می شستی

شرافتاً بوسه رو میزدم.

اون یکی پا رو دارین؟ داره به اون یکی نگاه

میکنه.حکماً میگه اگه شرایط روحی

مناسبی داشتم و در اردوهای آمادگی

بهم خوش میگذشت الان اون سیگار

 رو من خاموش کرده بودم و باعث افتخار

صاحبم شده بودم.

البته غافل از اینه که طرف سیگار رو

 تا ته کشیده و بعدش اون رو له کرده

 و الان در قسمتی از تصویر که بدلیل

 بعضی ملاحظات (همون بد آموزیِ مشهور)

 شما نمیتونید ببینید ، سیگارِ دیُمی رو که

با اولی چاقیده پُک میزنه.

به هر حال جهت شادی روحِ سیگارِ از دست رفته ،

نیم ساعت سکوت!!

متعاقباً جهت شرکت در مراسمِ سوگواریِ

صاحبِ پا از شما دعوت بعمل می آید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:25  توسط ماکسیم  | 

پری(جلوی ویترین مغازه، ذوق زده): اسی! بیا اینو ببین!چقدر نازه.

با یه مانتو کِرِم خیلی سِتِ.

بچه: میخوام.

اسی: هان!آره قشنگه.میگم اون شال سبزه رو که گرفتی چرا سر نمی کنی؟

پری:اون یکی بالای گُل گُلیِ هم خیلی نازِ.اون گُل گُلیِ نه ها. بالاییش.

بچه : میخوام من.

اسی : پسر خوبی باش بابا.خودت که راه نمیای.بغلتم که می کنن همش جفتک می ندازی.تمام شلوارم لجن مال شد.

(بچه با مشت به صورت اسی میکوبد)

اسی:آخ!پدرسگ!این هیچی نمی فهمه.

پری:بیا بریم توی مغازه قیمت بگیریم.

اسی: بیا بچتو بگیر تا اون روی منو بالا نیاورده.

پری:دو دقیقه وایسا! همش غر میزنه.

(بچه نق می زند و آرام آرام گریه می کند.همه وارد مغازه می شوند)

پری:آقا ببخشید!میشه اون ۲ تا شال رو ببینم؟اسی آرش رو آروم کن.

اسی:آروم باش بابا.

پری : مثللاً داری آرومش می کنی؟

فروشنده: بفرمائید.این یکی کارِ ترکِ.خودم از ترکیه آوردم همین پریروز.اتفاقاً خانمم هم عین این یکی رو سر میکنه.

بچه(با گریه):میخوام من.

اسی:ترکیه جنس چنده الان داداش؟

فروشنده:چه جنسی منظورِ شماست مثلاً؟

اسی : هان!همینا دیگه.ولی جنسش خوبه ها.چند اونوقت؟

بچه : میخوام.

(پری سرگرم امتحان کردن شال ها)

فروشنده: قابلی نداره داداش مهمان ما باشید.

اسی:اختیار داری داداش.

فروشنده: ۲۴۰۰۰ تومن.قابلی هم نداره.

اسی : هان!

بچه (نق نق):میخوام.میخوام من.

پری : با تخفیف چند اونوقت؟

فروشنده:مقطوع به جان خودم.حالا شما پونصدش هم نده.

اسی:خانم این همونیه که گفتی با مانتو کِرِمِ سِتِ؟

پری : آره.

اسی(آروم رو به پری):تو که مانتو کِرِم نداری پری.

بچه:میخوام.

پری:یکی دیدم.مغازه قبلی یکی داشت.خیلی شیکِ.اینو فعلاً حساب کن!

پری :آقا باید تخفیف بدینا!

پری(به بچه):بیا بغلِ مامان قربونت برم.خسته شدی؟

فروشنده:۲۳۰۰۰ دیگه آخرشه.

اسی: هان!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:19  توسط ماکسیم  | 

با این شروع می کنم . یکمی بنفشِ ولی خوب این منم دیگه.گاهی سبز پسته ایی ، گاهی آبی نفتی ، یه وقتایی خال خالی نارنجی و آبی آسمونی ....القصه

یادمه یه روز یه جا ، زیر گنبد کبود

رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم به یه برگ

برگ و از رو شاخه کندم دو دسی دادم به مرگ

نم بارون میومد

رفتم و رفتم ورفتم تا دیدم یه خاطره

دو تا پر بهش دادم تا بپره

بوی خوبی میومد

رفتم ودویدم و جهیدم و افتادم توی تله

مرگ اومد برگ و بهم داد

برگِ موند توی تله به جای من،من دویدم

خاطره پرها رو پس داد ، پریدم

باد تندی میومد

پر زدم بالا و بالا تا زمین شد یه نگین

حالا من رها رها ، برگِ اسیرِ رو زمین

به دلم بد میومد

پر رو دادم دستِ بارون ، اون سپردش دستِ باد

اون وزید و برگ پرید و خاطره اش مونده به یاد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:45  توسط ماکسیم  |