ساعتهاست که مشغول فکر کردنم . نمی دونم در مورد چی بنویسم .
هنوز کلافه نشدم ولی کم کم دارم دیوونه می شم.
اول خواستم از پاییز بنویسم.آخه بالاخره یه مناسبتی داره .
بعد یادِ ساحل عاج افتادم.گفتم از خجالت مردمش دربیام و
دِین خودم رو بهشون ادا کنم و یه مطلب واقعاً خارق العاده
درمورد آبتنی کردن در سواحل فوق الذکر و همچنین
جاذبه های توریستی این منطقة عاج عاجی بنویسم ولی
اینم فایده نداره.یه دستی به سر و گوشِ خودم کشیدم و
سریعاً داغِ دلم تازه شد . فرقِ سرم بدجوری خلوت شده.
یادِ عروسکهای خواهر کوچکترم افتادم که هروقت تنهایی
گیرشون می آوردم با قیچی یه حال اساسی به موهاشون
می دادم.فکر کنم نفرینِ همون عروسکهاست که الان
پسِ کِله ام رو اینچنین براق و صیقلی کرده. به ویژه سوزان ،
محبوبترین عروسک خواهرم که به طرز فجیعی مورد شکنجه
اینجانب قرار گرفت و محض رضای خدا، یک تارِ مو از آن
آبشار طلایی توی سرش باقی نگذاشتم.اینم بالاخره یه نوع جنون
بود دیگه.جنون دوران کودکی.اصلاً در مورد جنون مینویسم.
چطوره؟
در هر دوره از این زندگیِ پربارم ، جنون پایة ثابت بوده.
مثلاً جنون فوتبال. اونوقتها یک ماه قبل از بازی پرسپولیس
و استقلال ، کُلُهم تعطیل می شدم.طول و عرض و ارتفاعِ
اتاقم پر شده بود از عکس.آقایان رود گولیت،مارادونا،کاره کا،
کلینزمن،فرشاد پیوس،روبرتو باجو،وان باستن و حضراتی که
ممکنِ شما به جا نیارید. تمامی تیمهای لیگ های اروپایی رو
تا دسته هشتم و نهم و حتی تیمهای محلات رو از بَر بودم.
حتی پشه کوره هائی که معمولاً اطرافِ نورافکنِ شمالیِ
استادیوم سن سیرو تاب می خوردن رو به اسم می شناختم.
چه عربده ها که به خاطر این ورزش نکشیدم.چه خرخره ها
که برای اعتلای فوتبال نجویدم.چه گورهای دسته جمعی که
بعد از باختها به منصه ظهور نگذاشتم.حالا که فکرشو می کنم ،
می بینم واقعاً برای فوتبال این مرز وبوم زحمت کشیدم.
توی همون برهه از زمان،یه جنونِ جدید پا به عرصه گیتی نهاد.
رفاقت .
اصلاً رفیقبازی رو بعد از انقلاب صنعتی احیاء کردم و
اگه دلتون خواست می تونین من رو به عنوان پدر رفیقبازی
نوین خطاب کنین.یه حرفه ایی تمام عیار بودم.از 12 ظهر
که از خواب بیدار می شدم تا 6 صبح که سر بر بالین می نهادم
مدام مشغول رتق وفتق امور رفاقتی بودم. اگر خدای ناکرده
یکی از بچه ها حالش به هر دلیلی گرفته می شد،درعرض
2 سوت در محل حاضر شده و به موشکافی دلایل گرفتگی
حالِ رفیقِ موردِ نظر مشغول می شدم. اگر خدای ناکرده
یکی از بچه ها با پدرش دعواش می شد در کمتر ازچند ثانیه
در محل حاضر و به ارائه طریق می پرداختم. اگر خدای
ناکرده بروبچ واسه پرسه زدنِ شبانه به تعداد مورد نظر
نمی رسیدن در صورت عدم حضور تا شعاع 200
کیلومتری ، خودم رو در محلِ پرسه مستقر می کردم.
دوری از پاتوق ، حتی برای یک شبانه روز
برای سلامتیم ضرر داشت.
عجیب روزگاری بود سترگ!
تقریباً در موازات این دوران طلایی ، ناگهان به این نتیجه
رسیدم که باید رفت! حالا بیا و درستش کن .
جنون دیگری در راه بود .جنونِ مهاجرت.
مگه میشه موند.مگه میشه نرفت. مگه نمیشه رفت؟
مگه رفتی که میگی خوب نیست ؟ تمام سرزمینهای دنیا رو
مورد مطالعه قرار دادم . پرچم ، جمعیت ، آمار رشد جمعیت ،
محصولات ، واردات ، صادرات ، موقعیت جغرافیایی ، تاریخ
سیاسی ، زبان ، مذهب ، وضعیت فوتبال(این آخری نتیجه ترکشهای
زمان جنون فوتبال بود) و خلاصه آنچه در فکر نگنجد.
با دیدن،خواندن ویا شنیدن هرچیزی فیلِ من یاد شبه قارة هند
رو می کرد.هدف اولیه ، ادامه تحصیل بود و شغل مورد
نظر به فراخور میزان جنون تغییر میکرد.
تدریس فلسفه در دانشگاه بخارست،تهیه کنندگی فیلمهای
حیات وحش،خبرنگار بدون مرز،
کشیدن کاریکاتور در کنار یکی از میدانهای شهر رم،
ریاست جمهوری فرانسه،کارمند اداره پست شهر زاراگوزا ،
ماست بندی در پراگ(این یکی در دوران اوج جنون و همچنین
در دوران اوج فوتبال کارل پوبورسکی هافبک کناری تیم
ملی چک شکل گرفت) و دهها فعالیت مفیدِ فایده دیگر.
خوب دیگه الباقی میمونه واسه یه دفعه دیگه که
باز به یاد جنون های متوالی خودم بیافتم.
فکر کنم دیگه کافی باشه چون اگه به مرورِ جنون های ادواریِ
خودم ادامه بِدم ، حمل بر خودستایی میشه.
آنچه من را مفتخر کرده کنون
آن جنون است آن جنون است آن جنون
با تشکر
یک مجنون معمولی